جدیدا چپ میرم راست میرم ، میگم واا
یه موقع هایی هم راست میرم بعد چپ میرم ،  میگم واا
احتمالا بالا برم ، پایین بیام هم ، میگم واا
کشتی به گل نشسته و چشم به گود نشسته

خود کرده

به گا رفته را تدبیر نیست

پدسّّّّگ

یکی از لذات فحش دادن گذاشتن تشدید مضاعف رو سین ِ سگ ِ پدر است

شما یادتون نمیاد

شما گه میخوری یادت نیاد

قصه ناتمام (2)

برای از دست دادن حس لامسه اش ناراحت نبود.
هر روز صبح کاکتوس هایش را نوازش میکرد
پل ارتباطی مابین من و هیچکس درواقع !

amanitaplas@gmail.com



برنامه ی رها کن رها شو

 اول فکر کردم راجع به گوز میخوان بحث کنن ، بعد دیدم درمورد اعتیاده
ملکا مها نگارا صنما بتا بهارا

با اون دندونا و عینک

میخوام موهاموم چتری کنم و به مثال موش وارد جامعه بشم
برای من بودن یا نبودن مسئله نیست ، مهم ماندن یا نماندن است
- کجا به سلامتی؟
+ با اجازتون میخوام یه تُ کِ  پا برم سرمو بذارم زمین بمیرم ، امری فرمایشی؟
- سر راه یه ماست بگیر
+ میخوام یه حقیقتی رو بهتون بگم.من یه دروغگوی کثیفم .

[ و همه دروغش را باور کردند، حتی سوم شخص مفرد ]

comfortably numb

آخه دیگه یه آهنگ چقدر میتونه خوب باشه؟لامصّصب

من صدام واسه اپرا عاااالیه!آآآآآآآآآآآآهاآآآآآآ آآآآ

زجرآورترین لحظه برای اطرافیانم
اونوقت این دخترایی که به شوهر میگن "شوشو" هیچ میدونن شوشو تو مایه های شاشو ِ؟

صله ی رحم

اینقدر خوبه آدم  از خودش دیدن  کنه
خب بینندگان عزیز به خبر مهمی که هم اکنون به دستمان رسید توجه کنید ر...

[ تصویر مسجد به همراه پخش اذان با زیرنویس" ادامه ی خبر بعد از اذان مغرب به افق تهران " ]
- من شما رو میشناسم؟
+ نع 
شما منو میشناسی؟
+نع
- پس گه میخوری سه ساعت به آدم زل میزنی با یه لبخند عن . عنی؟
+ بـــــع
از خواب ورم نموده یک چند
- ببخشید شغل شریفتون؟
+ریدن به این و اون
زندگیم افتاده تو سراشیبی
دوست دارم یه جفت بال داشته باشم ، برم اون بالا مالاها ، اون جایی که ستاره پرنور هست، خوب نگاش کنم ...
بعد برینم بهش بگم گاییدی مارو با این چشمک زدنت. بعد بال بال زنان برگردم تو تختم کپمو بذارم.

اَی زبل

گشت ارشاد اینجا
گشت ارشاد اونجا
گشت ارشاد همه جا

قصه ی ناتمام

از دور که می آمد، چشم راستش خون  بود و چشم چپش اشک.
نزدیک که شد کاغذ مچاله شده ی خیسی دستش بود.
اصلا من را ندید ، شانه ی افتاده اش محکم به من خورد. گفتم آخ ، نشنید گویا.
دستش میلرزید،شانه اش هم.
مرد زغال فروش به او زغال فروخت.
منِ لاشی هم جلو نرفتم.زغالها را گرفت و خودش را سیاه کرد.
بعد هم چهل کلاغ آمدند و او را بردند ..

من اما رفتم قهوه خانه ، چای را با رنگ قرمز نوشیدم ، در کنار مرد زغالی که خودش را با گچ سفید کرده بود و به این فکر میکردم که باید روزها را در انتظار کلاغها باشم.
همین.
و آنگاه که زمان از بیهودگی فریاد زد:
تیک تاک

حالا هرکی هر گهی خورد که ما نباید مزه مزه کنیم فرزندم
(از پندهای مدیث قدّس السّره)
احتمالا بعدها فلاسفه بنویسند:
"سخت ترین کار، انتظار"

90

هر سالی خوبی ها و بدی های خودشو داره.
اما بدیش اینه که خوبیهاش یادم نمیاد ، خوبیش اینه که بدیهاش یادم میاد
در آنسوی سرزمین ذهنم ، مترسکی در میان مزرعه ی سلولهای سفید مغز، قائم به لوب بینایی ایستاده است .
درحالی که چشم های سفید دیگران را میترساند همواره ترسو است