از خواب ورم نموده یک چند
- ببخشید شغل شریفتون؟
+ریدن به این و اون
زندگیم افتاده تو سراشیبی
دوست دارم یه جفت بال داشته باشم ، برم اون بالا مالاها ، اون جایی که ستاره پرنور هست، خوب نگاش کنم ...
بعد برینم بهش بگم گاییدی مارو با این چشمک زدنت. بعد بال بال زنان برگردم تو تختم کپمو بذارم.

اَی زبل

گشت ارشاد اینجا
گشت ارشاد اونجا
گشت ارشاد همه جا

قصه ی ناتمام

از دور که می آمد، چشم راستش خون  بود و چشم چپش اشک.
نزدیک که شد کاغذ مچاله شده ی خیسی دستش بود.
اصلا من را ندید ، شانه ی افتاده اش محکم به من خورد. گفتم آخ ، نشنید گویا.
دستش میلرزید،شانه اش هم.
مرد زغال فروش به او زغال فروخت.
منِ لاشی هم جلو نرفتم.زغالها را گرفت و خودش را سیاه کرد.
بعد هم چهل کلاغ آمدند و او را بردند ..

من اما رفتم قهوه خانه ، چای را با رنگ قرمز نوشیدم ، در کنار مرد زغالی که خودش را با گچ سفید کرده بود و به این فکر میکردم که باید روزها را در انتظار کلاغها باشم.
همین.
و آنگاه که زمان از بیهودگی فریاد زد:
تیک تاک

حالا هرکی هر گهی خورد که ما نباید مزه مزه کنیم فرزندم
(از پندهای مدیث قدّس السّره)
احتمالا بعدها فلاسفه بنویسند:
"سخت ترین کار، انتظار"

90

هر سالی خوبی ها و بدی های خودشو داره.
اما بدیش اینه که خوبیهاش یادم نمیاد ، خوبیش اینه که بدیهاش یادم میاد
در آنسوی سرزمین ذهنم ، مترسکی در میان مزرعه ی سلولهای سفید مغز، قائم به لوب بینایی ایستاده است .
درحالی که چشم های سفید دیگران را میترساند همواره ترسو است
دلم یک جفت گوش مفت میخواهد برای غر زدن
برای عر زدن
...
"دلم"؟ دیگر دلت چه میخواهد ؟
چیزی فراتر از جاذبه مرا جذب کرده است

- بچه ها هیچ وقت دروغ نمیگن
امیر - آدم بزرگا دروغ میگن؟
- خب اونا بزرگن ، تو هنوز کوچولویی
امیر - یعنی بزرگ شدم میتونم الکی بگم جیش دارم؟
ویار خاطرات گذشته را دارم
جسم روح را آزار داد
روح پر کشید به ناکجاها
جسمِ بی روح زیر پوست شهر زندگی میکند
و خدا دیگر در او ندمید
تا جایی که یادم می آید ، یادم هیچگاه مرا به یاد نیاورد.
و این یادآوریِ دردناکی است
بیایید همه با هم سکوت را فریاد بزنیم 
-من دیگر نمیخواهم با ابرها بازی کنم

+ببار
بچه که بودم قاصدکارو جمع میکردم تو نایلون
اونارو ول میکردم توی اتاق و دنبالشون میدوییدم
بعدم هر کدومو که ول میکردم هوا یه آرزو هم میکردم
آرزوهام هیچ وقت برآورده نشد
چون اونا زندانی بودن
انتقام گرفتن
الان دیگه هیچ قاصدکی نیست

چشماش خسته شدن از دیدن
برای همین از فردا صبح چشماش رو باز نکرد
چه عن مزه ای عزیزم !


+ در راستای بامزه گی و خوشمزگی 
نمیدونم آدم به درد عادت کنه خوبه یا بده؟

اتاقم

مکعبی کوچک که درون آن به آرامش میرسم
آش و لاش شد زیر پای این و اون ، یکی هم نبود جمعش کنه
بیچاره 
باید یک نفر مرا با میخ بکوبد به دیوار ، چاره ی دیگری  ندارم
الان وقتش رسیده که آدمای اطرافم رو بالا بیارم
من افتادم رو بختک
- چه گهی میخوری؟
+ شام
- آها نوش جان
 ریدن به حال یک نفر کار هرکس نیست ، گاو نر میخواهد و مرد کهن