دوست دارم یه حلقه تشکیل بدم از آدمایی که دوستشون دارم . خودمم بشینم وسط اون حلقه ، بلند قهقه بزنم
حسِ خوب عجيبي دارم.دليل نوشتن ِ اين حسم حافظه ي كپك زده ام است. پس مينويسم:
چهارشنبه است .١٩ مهر. من در حياط توي ماشين نشسته ام در را باز گذاشته ام و از هواي نسبتا خنك لذت ميبرم. اينكار را بعد از انداختن لباس هايم در لباسشويي انجام دادم.حالا صداي فرهاد و لباسشويي با هم تركيب شده. سكوتِ حياط و صداي ويراژ ماشين ها هم . با بهترين دوستم در تهران ميچتم . محيا . باد شروع به وزيدن ميكند. مارمولك روي ديوار هم زل زده به من. صداي ماشين كه ميگويد لباسها را شستم. صداي مامان كه بيا سريال شروع شد. محيا كه ميگويد برو لباس پهن كن پاشو پاشو و در ادامه هم عمتو مسخره كن!. صداي ميث كه داد ميزند آدم شو. حالا دوباره من توي ماشين درها باز و حس هاي خوبِ كمياب .همين . هيچ چيز بزرگي نبود اما حال خوبي ست .
چهارشنبه است .١٩ مهر. من در حياط توي ماشين نشسته ام در را باز گذاشته ام و از هواي نسبتا خنك لذت ميبرم. اينكار را بعد از انداختن لباس هايم در لباسشويي انجام دادم.حالا صداي فرهاد و لباسشويي با هم تركيب شده. سكوتِ حياط و صداي ويراژ ماشين ها هم . با بهترين دوستم در تهران ميچتم . محيا . باد شروع به وزيدن ميكند. مارمولك روي ديوار هم زل زده به من. صداي ماشين كه ميگويد لباسها را شستم. صداي مامان كه بيا سريال شروع شد. محيا كه ميگويد برو لباس پهن كن پاشو پاشو و در ادامه هم عمتو مسخره كن!. صداي ميث كه داد ميزند آدم شو. حالا دوباره من توي ماشين درها باز و حس هاي خوبِ كمياب .همين . هيچ چيز بزرگي نبود اما حال خوبي ست .
ميث مي آيد ميگويد" اين تيشرتِ به اين شلواره مياد يا اون تيشرتِ به اون شلوارِ مياد؟؟".
دستم را ميگذارم رير چانه ام و صدايي شبيه "مممم" از خودم در مي آورم كه نشان از تفكر عميقي دارد. ميگويم اون "تيشرتِ به اين شلواره مياد" . ميگويد "باكتري خب!"مرا باكتري صدا ميزند و گاهي گربه .كه با هر صدا زدن هميشه ميخندم.هميشه.
محمد از آنطرف مي آيد با كلي سروصدا كه "بيا اين برنامه رو ساختم نگاه كن ببين خوبه؟"
آيفونش را ميگيرم و ميگويم "آآآآآررره خيلي خوبه آفرين" (اين جمله را بايد با كلي ذوق گفت).ميخندد و ميرود به اتاقش.
مادر از آشپزخانه مي آيد و دغدغه ي پوشيدن لباس براي خانه ي خواهرزاده اش را دارد.ميگويم" اون بنفشه با شلوار مشكي و روسري خوشگله (!)بپوش."
پدر براي پيدا كردن گوشي اش از من كمك ميخواهد.زنگ ميزنم پيدايش ميكند.
كم كم همه خداحافظي ميكنند.مامان با بغل ، ميث با نيشگون،بابا با بوس،محمد با كشيدن لپ.
خانه كه در سكوت خفه ميشود من صداي آهنگ را بلند ميكنم و ميرقصم .شادانه
دستم را ميگذارم رير چانه ام و صدايي شبيه "مممم" از خودم در مي آورم كه نشان از تفكر عميقي دارد. ميگويم اون "تيشرتِ به اين شلواره مياد" . ميگويد "باكتري خب!"مرا باكتري صدا ميزند و گاهي گربه .كه با هر صدا زدن هميشه ميخندم.هميشه.
محمد از آنطرف مي آيد با كلي سروصدا كه "بيا اين برنامه رو ساختم نگاه كن ببين خوبه؟"
آيفونش را ميگيرم و ميگويم "آآآآآررره خيلي خوبه آفرين" (اين جمله را بايد با كلي ذوق گفت).ميخندد و ميرود به اتاقش.
مادر از آشپزخانه مي آيد و دغدغه ي پوشيدن لباس براي خانه ي خواهرزاده اش را دارد.ميگويم" اون بنفشه با شلوار مشكي و روسري خوشگله (!)بپوش."
پدر براي پيدا كردن گوشي اش از من كمك ميخواهد.زنگ ميزنم پيدايش ميكند.
كم كم همه خداحافظي ميكنند.مامان با بغل ، ميث با نيشگون،بابا با بوس،محمد با كشيدن لپ.
خانه كه در سكوت خفه ميشود من صداي آهنگ را بلند ميكنم و ميرقصم .شادانه
قصه ي ناتمام
دستم را گرفت گفت بيا.بي اعتنا به آينه نگاه ميكردم ، به چشمهايم كه خيلي زود به گود نشستن . چندبار به شانه ام زد گفت با توام، كري؟ طبيعتا بايد ميگفتم درست صحبت كن و يا مثلا اين چه طرز حرف زدنه( كه البته هردو يك مفهوم اند) اما قبل از چيدن كلمه ها و تبديل آن به يك جمله ي دندان شكن دستم را كشيده بود و مرا گذاشت روي وزنه. بلند گفت وزن پنجاه و هفت قد صدوپنجاه ونه. به خودم گفتم چاق شدم گه. صدايم را شنيده بود گفت نه بهت مياد پنجاه باشي! لبخند زدم با دندانهاي موشي ام . چانه ام را گرفت و گفت دندان پركرده داري؟ سرم را به نشانه ي "نه" تكان دادم. ظرف پلاستيكي به من داد و گفت برو اون تو نمونه بيار! مات كه نگاهش كردم گفت ادرار ديگه،اينجا آدماي گيج راه نميدن زودباش. توي آينه ي دستشويي باز به چشمانم نگاه كردم و به روزهايي كه بايد ببيند.
تيمارستان متروكه -اتاق هفتصدوسي و چهار
تيمارستان متروكه -اتاق هفتصدوسي و چهار
قصه ی ناتمام
با عجله کفش مشکی دخترانه ام را پا میکنم ، وقت نیست برای پوشیدن آلستار بنفشم . باز هم دیر میرسیدم ، مثل دفعه های قبل . رژ لب قرمزم را توی کیفم گذاشته بودم تا توی راه بمالم به لبم . داشتم فکر میکردم انسان عاقل و با شعوری بوده کسی که اولین بار آینه را در آسانسور نصب کرده است . دکمه آسانسور را چند بار میزنم . وقتی آدم عجله دارد احساس میکند با چندبار زدن دکمه آسانسور زودتر بالا می آید .
بالاخره آسانسور آمد. " طبقه ی سوم " صدای زن چندش آوره همان آساسنور ! وای بدترین صداها را همیشه میگذارند روی اپراتورها ، فرودگاه و ... ، و حالا هم آسانسور . گردنم را تکان میدهم و صدایم را نازک میکنم : " طبقه سوم " .
میزنم p . رژ را بیرون می آورم و خیلی سریع میکشم به لبم ، چند بارلبم را میمالم که همه جا پخش شود! .
"طبقه ی اول" ، صدای چندش آور باعث شد که بگویم فاک ! . درِ آسانسور باز شد و کسی که در طبقه ی p انتظار دیدنش را داشتم را دیدم . گفت عجله کردم ، برای دیدنت .
عجول بودن قشنگترین اخلاق است
------------------------------------------------------------------------------------------------
آرام بند کفشهایم را بستم . برای آخرین بار در آینه ی راهرو خودم را چک کردم . نگاهی کلی به مو و شال و آرایشم انداختم .
در راهرو آسانسور را زدم . نیامد . از پله ها پایین رفتم . رسیدم پارکینگ . توی ماشین که نشستم گفت نمیشد زودتر بیای؟گفتم از عجول بودن متنفرم
Subscribe to:
Posts (Atom)
