بحران دارم
قصه ی ناتمام
صدای جویدن آدامس تنها چیزی بود که من میشنیدم ، "شلپ شولوپ شلپ " . یک وقتهایی هم تُف به همراه صدا از دهانش خارج میشد.من در این مواقع ارکستی از زدن کفش هایم به زمین با ریتم تند ، و گاهی هم با زدن ناخن هایم به بغل صندلی اجرا میکردم . البته در این ارکست آدامس او نقش بسزایی داشت . مردی با کت و شلوار سورمه ای و کراوات آبی و کفش های چرمی آمد. همه ی صداها قطع شد . سکوت را فقط صدای قدم های او میشکست ، نه آدامس و ناخن و آلستارِمن. بلند شدم ، نیم نگاهی کرد و وارد اتاق شد . منشی اش که ابتدا فکر کردم نقش مجسمه را در دفتر بازی میکند ، بلند اسمم را صدا زد . "خانوم کاف بفرمایید تو " . نگاهی از سرِ تحقیر به مردِ تُفی انداختم ، "ایش " کنان وارد اتاق شدم . مرا که نگاه کرد ، هیچ نگفت . گردنش روی کاغذهای روی میز و صورت من حرکت میکرد . سمت دیگری نمیرفت . " سخنرانی ام را باید شروع میکردم ، از لیوان آب برای قورت دادن خشم و بغض کمک گرفتم . تازه میخواستم حرف بزنم ، یکهو عذرخواهی کرد و کار واجب را بهانه کرد . سر خورده از اتاق برگشتم . خبر از مردِتفی نبود . پله ها را یکی یکی میرفتم . بغض قورت داده ام آمده بود توی گلو ، اینبار اشک را هم با خودش به چشمم آورد.
قصه ی ناتمام
وظیفه ی من رساندن روزنامه ها به اتاق ها بود.صبح که با چشمهای پف کرده بیدار میشدم ، بعد از خوردنِ نمایشی قرصهایم ، دمپایی های خرسی ام را میپوشیدم و راه می افتادم . قرصها را زیر زبانم نگه میداشتم ، آب را میخوردم ، وقتی که سایه ی پرستارِ پیرِ چاق دور میشد ، چال میکردم توی گلدان کاکتوسم . و همیشه باید به خاطر اینکارم از کاکتوسم عذر خواهی کنم . با دستهای یخ زده ام بسته ی روزنامه را برداشتم ، و به اتاق روبرویی ام رفتم . بعد اتاق راست ، چپ ، راست ، چپ ... آخرین اتاق ، اتاق رئیس است ، همیشه قبل از ورود به آن مکث میکنم ، آب دهانم را قورت میدهم ، آخرین روزنامه ای که در دستانم جا خوش کرده است را فشار میدهم ، سپس آرام در را باز میکنم ، صدای خر و پفش مثل همیشه در اتاق است . روزنامه را آرام میگذارم روی میزش ، در حالی که به رودِ آبِ دهانی که روی بالشت جاری است نگاه میکنم و چندشی خودم را بی صدا نشان میدهم .
از تاریکی که عبور میکنم زن ِ پرستار ، اینبار لاغر با دستانی پر از قرص به طرفم می آید و من باید به جایی خالی در گلدان برای خاک کردن قرصها فکر کنم .
تیمارستان متروکه - اتاق صدوبیست و چهار
از تاریکی که عبور میکنم زن ِ پرستار ، اینبار لاغر با دستانی پر از قرص به طرفم می آید و من باید به جایی خالی در گلدان برای خاک کردن قرصها فکر کنم .
تیمارستان متروکه - اتاق صدوبیست و چهار
حسِ خوب عجيبي دارم.دليل نوشتن ِ اين حسم حافظه ي كپك زده ام است. پس مينويسم:
چهارشنبه است .١٩ مهر. من در حياط توي ماشين نشسته ام در را باز گذاشته ام و از هواي نسبتا خنك لذت ميبرم. اينكار را بعد از انداختن لباس هايم در لباسشويي انجام دادم.حالا صداي فرهاد و لباسشويي با هم تركيب شده. سكوتِ حياط و صداي ويراژ ماشين ها هم . با بهترين دوستم در تهران ميچتم . محيا . باد شروع به وزيدن ميكند. مارمولك روي ديوار هم زل زده به من. صداي ماشين كه ميگويد لباسها را شستم. صداي مامان كه بيا سريال شروع شد. محيا كه ميگويد برو لباس پهن كن پاشو پاشو و در ادامه هم عمتو مسخره كن!. صداي ميث كه داد ميزند آدم شو. حالا دوباره من توي ماشين درها باز و حس هاي خوبِ كمياب .همين . هيچ چيز بزرگي نبود اما حال خوبي ست .
چهارشنبه است .١٩ مهر. من در حياط توي ماشين نشسته ام در را باز گذاشته ام و از هواي نسبتا خنك لذت ميبرم. اينكار را بعد از انداختن لباس هايم در لباسشويي انجام دادم.حالا صداي فرهاد و لباسشويي با هم تركيب شده. سكوتِ حياط و صداي ويراژ ماشين ها هم . با بهترين دوستم در تهران ميچتم . محيا . باد شروع به وزيدن ميكند. مارمولك روي ديوار هم زل زده به من. صداي ماشين كه ميگويد لباسها را شستم. صداي مامان كه بيا سريال شروع شد. محيا كه ميگويد برو لباس پهن كن پاشو پاشو و در ادامه هم عمتو مسخره كن!. صداي ميث كه داد ميزند آدم شو. حالا دوباره من توي ماشين درها باز و حس هاي خوبِ كمياب .همين . هيچ چيز بزرگي نبود اما حال خوبي ست .
ميث مي آيد ميگويد" اين تيشرتِ به اين شلواره مياد يا اون تيشرتِ به اون شلوارِ مياد؟؟".
دستم را ميگذارم رير چانه ام و صدايي شبيه "مممم" از خودم در مي آورم كه نشان از تفكر عميقي دارد. ميگويم اون "تيشرتِ به اين شلواره مياد" . ميگويد "باكتري خب!"مرا باكتري صدا ميزند و گاهي گربه .كه با هر صدا زدن هميشه ميخندم.هميشه.
محمد از آنطرف مي آيد با كلي سروصدا كه "بيا اين برنامه رو ساختم نگاه كن ببين خوبه؟"
آيفونش را ميگيرم و ميگويم "آآآآآررره خيلي خوبه آفرين" (اين جمله را بايد با كلي ذوق گفت).ميخندد و ميرود به اتاقش.
مادر از آشپزخانه مي آيد و دغدغه ي پوشيدن لباس براي خانه ي خواهرزاده اش را دارد.ميگويم" اون بنفشه با شلوار مشكي و روسري خوشگله (!)بپوش."
پدر براي پيدا كردن گوشي اش از من كمك ميخواهد.زنگ ميزنم پيدايش ميكند.
كم كم همه خداحافظي ميكنند.مامان با بغل ، ميث با نيشگون،بابا با بوس،محمد با كشيدن لپ.
خانه كه در سكوت خفه ميشود من صداي آهنگ را بلند ميكنم و ميرقصم .شادانه
دستم را ميگذارم رير چانه ام و صدايي شبيه "مممم" از خودم در مي آورم كه نشان از تفكر عميقي دارد. ميگويم اون "تيشرتِ به اين شلواره مياد" . ميگويد "باكتري خب!"مرا باكتري صدا ميزند و گاهي گربه .كه با هر صدا زدن هميشه ميخندم.هميشه.
محمد از آنطرف مي آيد با كلي سروصدا كه "بيا اين برنامه رو ساختم نگاه كن ببين خوبه؟"
آيفونش را ميگيرم و ميگويم "آآآآآررره خيلي خوبه آفرين" (اين جمله را بايد با كلي ذوق گفت).ميخندد و ميرود به اتاقش.
مادر از آشپزخانه مي آيد و دغدغه ي پوشيدن لباس براي خانه ي خواهرزاده اش را دارد.ميگويم" اون بنفشه با شلوار مشكي و روسري خوشگله (!)بپوش."
پدر براي پيدا كردن گوشي اش از من كمك ميخواهد.زنگ ميزنم پيدايش ميكند.
كم كم همه خداحافظي ميكنند.مامان با بغل ، ميث با نيشگون،بابا با بوس،محمد با كشيدن لپ.
خانه كه در سكوت خفه ميشود من صداي آهنگ را بلند ميكنم و ميرقصم .شادانه
قصه ي ناتمام
دستم را گرفت گفت بيا.بي اعتنا به آينه نگاه ميكردم ، به چشمهايم كه خيلي زود به گود نشستن . چندبار به شانه ام زد گفت با توام، كري؟ طبيعتا بايد ميگفتم درست صحبت كن و يا مثلا اين چه طرز حرف زدنه( كه البته هردو يك مفهوم اند) اما قبل از چيدن كلمه ها و تبديل آن به يك جمله ي دندان شكن دستم را كشيده بود و مرا گذاشت روي وزنه. بلند گفت وزن پنجاه و هفت قد صدوپنجاه ونه. به خودم گفتم چاق شدم گه. صدايم را شنيده بود گفت نه بهت مياد پنجاه باشي! لبخند زدم با دندانهاي موشي ام . چانه ام را گرفت و گفت دندان پركرده داري؟ سرم را به نشانه ي "نه" تكان دادم. ظرف پلاستيكي به من داد و گفت برو اون تو نمونه بيار! مات كه نگاهش كردم گفت ادرار ديگه،اينجا آدماي گيج راه نميدن زودباش. توي آينه ي دستشويي باز به چشمانم نگاه كردم و به روزهايي كه بايد ببيند.
تيمارستان متروكه -اتاق هفتصدوسي و چهار
تيمارستان متروكه -اتاق هفتصدوسي و چهار
Subscribe to:
Posts (Atom)